تبلیغات
:.این نیز بگذرد.: - آمدم ببینم آیا زخمهای پایت خوب شده است یا نه؟
:.این نیز بگذرد.:
یکشنبه 5 مهر 1388

آمدم ببینم آیا زخمهای پایت خوب شده است یا نه؟

یکشنبه 5 مهر 1388

نوع مطلب :حضرت رقیه(س)، 
نویسنده :سعید تقی پور

آمدم ببینم آیا زخمهای پایت خوب شده است یا نه؟

جناب حجه الاسلام والمسلمین سید عسكرحیدری از طلاب حوزه علمیه زینبیه شام نقل كردند:

درسال 1356 ش بعد از نماز كنار ضریح با صفای حضرت رقیه علیه السلام منظره عجیبی دیدم.

پیرمردی ترك از اهالی تبریز رادیدم كه به ضریح مطهر چسبیده وهی فریاد می‌زند و گریه می‌كند. مردم هم كه این منظره را می‌دیدند گریه می‌كردند . یك غوغایی به وجود آمده بود.

پیرمردبا زبان تركی با دختر امام حسین علیه السلام صحبت می‌كرد و اشك می‌ریخت . چون من تركی بلد نبودم به كسی كه زبان تركی بلد بود گفتم این مرد چه می‌گوید؟

گفت او می‌گوید : رقیه جان،‌مدتهاست اسم نوشته‌ام وچند سال است كه آرزو می‌كردم به شام بیابم . تقاضای من این نیست كه بچه‌ام راشفا بدهی یا وضع دنیوی ومادیم خوب شود یا درقیامت دستم را بگیری . نه،‌نه، برای هیچ كدام نیامده‌ام . تنها آمده‌ام ببینم حالت چه طور است؟ بدنت خوب شده یا نه؟ آیا آبله پاهایت خوب شده؟ قلبت خوب شده؟

برویم ایران،‌ به تبریز برویم تا آنجا صحن شما را طلا كنم،‌جان خود را به شما فدا كنم. اینها را می‌گفت وگریه می‌كردو متوسل بود.

به خودم گفتم كاش این عقیده واخلاص رامن می‌داشتم.

هستی زینب،‌نمی‌خوابی چرا؟!

كار ما راناله مشكل كرده است
نازنینانی كه نور دیده‌اند
غم بسی افزون ولی غمخوارنیست
عرش حق لرزان به خود از آهشان
نازدانه دختری با صد نیاز
سرنهاده روی خاك و،‌خفته بود
آنكه نسبت با شه لولاك داشت
چون كه سراز بستر رویا گرفت
نازنینان،‌جملگی درخواب ناز
بهر دیدار پدر بیتاب شد
پای تا سرحسرت و امید بود
گرد روی ماهش ازغم هاله داشت
ناله‌اش چون راه گردون می‌گرفت
هرچه خواهی داشت غم، شادی نداشت
هستیش از عشق مالامال بود
ناله‌اش چون در دل شب شد بلند
گفت با كودك كه بیتابی چرا؟
عندلیب من،‌چرا افسرده‌ای؟
بهر زینب قصه آن راز گفت
گفت: دررویا پدر را دیده‌ام
چون شدم بیدار، باب من نبود
دید فرزند برادر خسته است
درد رامی‌دید ودرمانی نداشت
ناگهان ویرانه رشگ طور شد
آفتاب عشق در ویرانه تافت
لحظه‌ای حیران روی شاه شد
از دل كودك كه محو شاه بود
تاببوسد،‌غنچه لب بازكرد
بحر عشق او تلاطم كرده بود
ذره‌سان سرگرم ساز وسوز شد
تحفه‌ای زیبنده جانان نداشت
دید چون نور حسینی رابه طور
آن چنان شد مست كزهستی گذشت
ذره از روشن دلی خورشیدشد
از شراب وصل شد سرمست او
( دیگراز ساقی نشان باقی نبود)
من چه گویم وصف آن عالی جناب؟

 

كاروان درشام منزل كرده است
دردل ویرانه‌ای خوابیده‌اند
كاروان را كاروانسالارنیست
شهپر جبریل،‌فرش راهشان
بادلی آكنده از سوز وگداز
لیك همچون زلف خود آشفته بود

جای دامن، سربه روی خاك داشت
یك جهان غم دردل او جا گرفت
كودكی بیدار،‌گرم سوز وساز
شمع آسا گریه كردو آب شد
ذره آسا درپی خورشید بود
درفغانش یك نیستان ناله داشت
چشم او را پرده خون می گرفت
طایرپر بسته آزادی نداشت
گریه می‌كرد وسراپا حال بود
ناله جانسوز زینب شد بلند
هستی زینب نمی‌خوابی چرابی؟
نوگل من از چه پژمرده‌ای؟
ماجرای خواب خود را باز گفت
دست و پا و روی او بوسیده‌ام
ماه بود .و،‌آفتاب من نبود
رشته الفت زجان بگسسته است
سرزحسرت روی دوش او گذاشت
آفتاب آمد،‌جهان پرنورشد
ذره‌آسا سوی مهر خود شتافت
پای تا سرمحو ثارالله شد
آنچه برمی‌خاست دودآه بود
بیقرار را زنو آغاز كرد
دست و پای خویش را گم كرده بود
محو خورشید جهان افروز شد
رونمایی غیرنقد جان نداشت
مست شد موسی صفت از جام نداشت
كار این می‌خواره از مستی گذشت
محفل افروز مه وناهید شد
متحد شد هست او با هست او
( زآنكه آن می‌خواره جز ساقی نبود)
( آفتاب آمد دلیل آفتاب)